اين شعر رو تقديم مي كنم به ميرزاده عشقي...!!
آمد به دنيا يك نفر از غار عشقي
در سرزميني از گل و گلزار عشقي
اصلاً دلش راضي نبود از اين تولد
آمد به دنيا در پي اصرار عشقي!
كم كم كه شد بالغ به ندرت آشنا شد
با كاسبي كردن در اين بازار عشقي
هر كس به هر جايي رسيد از هر طريقي
دكتر ، سپهبد ، پاسبان ، سردار عشقي!
يك دوره اي جنگيدن و شور جواني
خوابيدن بر روي مين،ايثار عشقي
هي مي شنيد از اين و آن يا اينكه مي ديد
كردار آقايان فقط كردار عشقي
آزادي ايرانيان نزديك مطلق
گفتارها چون كرده ها، گفتار عشقي
هر شب صدا سيما صداقت مي كند پخش
دور از حقايق ، كاملاً اخبار عشقي!
بد بخت مادر مرده از تهديد اول
دارد فقط هي مي كند اقرار عشقي!
از شيشه ي نوشابه ها بايد بپرسيد
درباره ي آن هجمه ي اقرار عشقي! (به خاطر تكرار قافيه ببخشيد..مجبورم كردن تكرار كنم!)
يك سو هزاران مرد و زن با رنگ مخصوص
در آن طرف صادر شود رگبار عشقي!
كم مانده در اين وضعيت وقتي كه خوابيد
يك شب بيايد رويتان آوار عشقي!
الحق كه مي چسبد ببندي چشم خود را
جاري كني بر وضع خود ادرار عشقي...!
|
+| نوشته شده توسط
محمدرضا ستوده در یکشنبه دهم آبان 1388
|